سانلیسانلی، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

عروسکم سانلی

اومدیممممممم

1391/12/23 18:39
نویسنده : مامانی
1,992 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممقلبماچ

سلام به عروسک ملوسم

سلام به دوستهای گلم

سلام به همتون که اینقدر ماهین. 

یه دنیا تشکر برای بودنتون.خوشحالم از داشتنتون. ممنونتونم نباشم شما هستین. عاشقتونم که اینقدر مهربونین.عاشق تک تکتون.

بعد از پست تولد میخواستم یه پست بذارم برای تشکر از تبریک هاتون که متاسفانه نتونستم بنویسم. الان یه تشکر و قدر دانیه خالصانه و عاشقانه از همه دوستهای گلم....ممنون از لطفتون.

حالا چرا ننوشتم.....

اولش از روی بی حوصلگی و نت زدگی بود که زیاد طول نکشید. بعد از رفع شدن دلزدگی خواستم بنویسم که مونیتور لپ تابم شکست و یه خرج گنده گذاشت روی دستمون....بعد از دو سه هفته که از تعمیر گاه اومد ...دیدم مدت نتم تموم شده و تا تمدید مجدد یه چند وقتی طول کشید که مصادف شد با امر خانمان سوز و مامان  کش خانه تکانی..... ابرو   از روز اول اسفند شروع کردم بصورت مداوم بجز دو روز که تولد برادرزاده گلم بود. بقیه اش رو کار کردم تا همین دیروز که تموم شد البته هنوز تموم تموم نشده. کارهای خرد و ناچیزی باقی مانده است. امروز هم روز استراحت اعلام شد و من اومدم سراغ وبم. از فردا دوباره شزوع میشه.

خدا رو شکر که تموم شد.پر شده بودم از اضطراب و  فوق العاده عصبی و خسته. هر چی کار میکردم تموم نمیشد.از الان دارم فکر سال دیگه خونه تکونی رو میکنم که ای وای دوباره همه اینکار ها رو باید بکنم. اصلا ادم تنبلی نیستم برعکس خیلی هم پر کارم ولی عقیده دارم خونه تکونی واقعا باید خونه تکونی باشه نه خونه تمیز کردن .بخاطر همین خیلی سخت میشه برام. 

 

بگذریم. بگم از سانلی عروسک.

قربونت بره مامانت عسلم که اینقدر دختر شیطونی شدی. کم اوردم .معنی واقعی استیصال رو فهمیدم.

از هیچ روش و طریقی نمیتونم مجابت کنم.واقعا اذیتم میکنی. دیروز کلی گریه کردم از دستت.چرااااااااااا؟

دیروز از کلاس که اومدی ناهارتو اوردم .نشوندمت رو مبل تلویزیونو روشن کردم که غذاتو بدم. مدام شیطنت میکردی.اصلا نمیتونی یه جا بشینی. مدام میگفتم سانلی بشین غذات که تموم شد بازی کن.کو گوش شنوا ...... با توپ زدی توی ماست .       ماست پرتاپ شد.        یعنی واقعا پرتاپ هاااااااااااا.      تمام مبلی رو که اون خانومی که اومده بود خونمون کمکم ،با بدبختی تمام شامپو کشیده بود و تمام پرده که با خستگی تمام مراحل شستشو و نصب رو گذرونده بود و تمام زمین بدون فرشمون پر از ماست شد. فریادی کشیدم که فکر کنم همه همسایه ها شنیدن. یه لحظه کمرم گرفت. همون موقع بابا مهدی رسید اومده بود مدارکشو از خونه ببره. از شدت عصبانیت و از شدت درد کمرم چنان گریه ای کردم که از خودم بعید میدونستم. درد کمرم خیلی بد بود نفسم بالا نمیومد. بابایی هاج و واج مونده بود. تا گفت سانی ؟؟؟؟ تو هم زدی زیر گریه. خلاصه روزی داشتیم ما. بابا مهدی هم تا شب به همه میگفت مامانی اینقدر کار کرده کم آورده .داشت گریه میکرد. هیچ کس نمیگه سانلی چقدر شیطون شده که.هیچ کس نمیبینه.   تمام دیوار ها رو با کمک دو نفر دیگه تمیز کردیم. شبش دیدم از تو اتاقش شروع کرده تا توی نشیمن تمام رو با ماژیک ضربدر زده. بقدری زیاد بود که پاک کردنش یکساعت طول کشید بعضی جاهاش هم پاک نشد.کی جای من باشه گریه نمیکنه. 

به پاهاتم که فنر بستن. اصلا نمیتونی راه بری فقط میپری . دست هر چی پسره از پشت بستی. خودت میگی تیچرم میگه سانلی تو شیطونترینی. الاهی مامانی فدات بشه.کمممممممممممممممم اوردم.

قربونت برم تو باش ...شیطون باش. جانم به قربان یه لحظه شیطونی کردنت.اینو نگم چی بگم.ابله

خدا رو شکر زمستون اومد و رفت یکبار هم سرما نخوردی. همین یه دنیا شکرانه داره به درگاه خدا. حاضرم صد برابر اذیتم کنی ولی یه سرماخوردگی کوچولو هم نگیری. من عاشقتم با همه وجودم......

 

بگم از کلاس زبانت. که خیلی خوب در حال پیشرفتی. تو نوشتن کاملا دستت راه افتاده. دیگه اصلا اذیتم نمیکنی. تو همه دیکته هات نمره کامل میگیری. وقتی باهات صحبت میکنیم قشنگ متوجه میشی. در حد معرفی کردن و خواسته هات و رنگهاو اعداد تا 90 و خوندن در حد سه حرفی هم میتونی صحبت کنی. از بعد از عید هم بجای یکروز در میون کلاسات هر روزی میشه. الاهی بمیرم مامانی. بعضی اوقات دلم خیلی میسوزه برات .یه دختر کوچولو چهار ساله باید مثل مدرسه هر روز صبح زود بره تا ظهر .....اندازه یه کلاس اولی هم تکلیف داشته باشه. ولی وقتی نتیجه اش رو میبینم لذت میبرم. بابا مهدی هم 5 سالگی رفته مدرسه...هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده....دوست دارم همیشه تو اوج ببینمت عشقم.....................

بعد دیگه اینکه زهرا جونم یکی از بهترین دوستهای

 گل نی نی وبلاگیم ...منو به عنوان یکی از سه تا دوستهاش که چرا وبلاگمونو دوست داریم معرفی کرده... عاشقتم زهرا جونم عاشق خودتو ببخ شیرینتر از عسلت...ببخشید دیر شد.الان که اومدم دیدم شرمنده. ولی اشکال نداره.میگم

وبلاگمو دوست دارم چون عروسکمو دوست دارم.

اینجا رو دوست دارم چون دوست های گلی پیدا کردم ،درسته که شاید اسمشونم ندونم ولی عاشقشونم و قدرشونو میدونم. 

اینجا رو دوست دارم چون وقتی واقعا حوصله ام سر میره ،میام وب گردی و وقتی وبهای مامانهای دیگه رو میخونم تازه میفهمم که چقدر سانلی رو دوست دارم.    عشق دادن و عشق گرفتن رو یادم نمیره. وقتی میخونم که یه مامانی که هنوز یه نی نی داره اندازه یه قندق و با چنان عشقی در موردش مینویسه از لحظه لحظه وجود عروسکم لذت میبرم.

وقتی یه وبی رو میخونم که یه مامانی در حسرت یه نی نی مونده، به درگاه خدا شکر میکنم بخاطر داشتن یه عروسک دوست داشتنی.

اینجا به هممون یاد میده عاشق باشیم. عشق رو از همدیگه یاد بگیریم. .قربون صدقه غذا خوردنو

راه رفتنو خوابو  بیداریو حرف زدنو شیطنتو همه چیز بچه همدیگه بریم و از این لذت ببریم.

اینجا نوشتن رو یادم میدم. اینجا یادم میده آهای مامانی یه مامان خوب باش ،از مامانهای دیگه مامان بودن رو یاد بگیر.

حالا که گفتم چرا باید سه تا دوست دیگه ام رو هم معرفی کنم. ولی واقعا نمیدونم کی رو باید معرفی کنم همه دوستهای خوب من هستن.منا جون..راحله عزیزم..مژگان جونم..بهاره جون.سمانه جون.و.......همه و همه ولی قانونش سه نفریه...

خوب قطره جونو زهرا جون و مرجان جونم که خودشون قبلا معرفی شدن .

مونا جونم مامان رهام عسل..

سعیده جونم عمه اریسا خوشگله

الاهه جون مامان روشا ی عزیزم.

 

بعدا نوشت: مامان نیما جون هم منو دعوت کرده بود ولی از بس تعداد کامنتها زیاد بود من ندیده بودم. مرسی مامان  نیمای عزیزم .دوستون دارم....

 

در اخر هم چندتا عکس از دوتا تولدی که سانلی جونم رفته و کلی هم بهش خوش گذشته میذارم. میخواستم برای تولد ها پستهای جدا بذارم که نشد. تولد احسان دانشمند و حافظ جونم .تولد دوتاشون مبارک باشه با کلی تاخیر.

 

تولد احسان جون. 

 

 

ت

ولد حافظ عزیزم. عشق عمه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو بینظیری

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

زهرا(✿◠‿◠)
22 اسفند 91 16:30
الایی بگردم......دوستم...
درکت می کنم!
محمد صادق منم همین طوره!!!
زیرش که کلا میخ داره
یه دقیقه بگو راحت بشینه!!!
البته الانا انگاری بهتر شده!!!
**********************
ای وای! خط خطی روو دیوار خییییلی بده!
***********************
سانلیِ شیطونم میام می خورمتـــــــــــــا.....اینقد مامان و حرص میدی!!!
************************
می دونی که چرا شیطونیای سانلی الان بیشتر به چشمت میاااااد؟!
آخه نیس در گیر کارای خونه تکونی هستی واسه همین کم صبر شدی!
منم همین طور بودم اون موقع....
خیلی کلافه میشدم از کاراش!!!!


خدا نکنه دوست گلم..
مرسی
چه میشه کرد بچه ان دیگه..
دقیقا حق با شماست طاقت ادم کم میشه حوصله خودشم نداره...خدا رو شکر تموم شد...
زهرا(✿◠‿◠)
22 اسفند 91 16:55
عزیزم خصوصیت و چک کن


ممنون زهرای عزیزم
زهرا(✿◠‿◠)
22 اسفند 91 16:59
عزیزمممممم
تو و سانلی ام خیلی واسم عزیزین


مرسی...شما بیشتر{چشمک}
زهرا(✿◠‿◠)
22 اسفند 91 17:00
ببین با اکسپلورر وا کنی حتما وا میشه!!!


بازش کردم........
بهاره مامان ونداد
22 اسفند 91 17:08
وای خدا نگو از شیطونی که من الان به اندازه یه دریاچه اشک میریزم
ولی مامانی سانلی خواسته کمک کنه تو نمیدونی (از نوع زیر پوستی) راستی مامانی ما اپیم اگه خواستی بیا


وای از دست بچه ها ...همه مامانا شاکین که......خدایا بچه هایمان را به راه راست هدایت فرما..هه هه هه
چشم با کمال میل میرسم خدمتتون
مهسا مامان کیارش
22 اسفند 91 19:10



بوس و جیغ و دست هورا برای خودت و پسر گلت
منا مامان امیرسام
23 اسفند 91 0:05
اولا که خوش اومدی دوستم .من فکر میکردم هنوز حوصله اومدن ندارید.
دوم اینکه من همیشه بخاطر این استرس اول بهمن خونه تکونیم رو شروع میکنم.چون همین طوری هزارتا کار رو سر ادم میریزه بهتره تا میشه نمونه برای اخر سال.
سوم اینکه اصـــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــلا به سانلی جونی نمیاد شیطنت.خدایی باورم نمیشه.عزیزم که خونتون ماستی شد.
خونه ما پشت همه پنجره ها ماستیه.تازه شکل لبش هم افتاده
خدا به همه مادرها صبر بده
در اخر هم برای دوست خوبم و عروسک بی نظیرش


اول که مرسی ..ح.صله که نداشتم..اگر نتمم درست بود واقعا وقت اومدن نداشتم..
دوم: منا جون خونه ما که تمیز نمیمونه..با وجود سانلی اگر بهمن خونه تکونی کنم باید دوباره تمیز کنم.
سوم: اینقدر شیطونه دوستم..همه میگن این بچه چیکار داره ولی باید باهاش باشی..البته تازه گیها اینجری شده..
در اخر هم یه عالمه دوستی و عشق و بوس برای هر دوتون
منا مامان امیرسام
24 اسفند 91 1:42



بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
lمامان زهرا دختر دوست داشتنی
24 اسفند 91 13:59
دوست گلم
این آخرین باری که تو سال 91 مهمون خونه ات میشم
سال نو پیشاپیش مبارک .بهترین سال را برات آرزو مندم . دعا برای ظهور آقا امام زمان (عج) در موقع تحویل سال یادتون نره.

با پست های آخر 70 تا 73 سال 91 بروزیم.



سال نو شما هم مبارک
میرسم خدمتتون
نرگس
25 اسفند 91 9:37
سلام

آخیش دوباره اومدین و از دلتنگی درومدم هی میومدم سر میزدم میدیدم اصلا نیستین چون نظرات هم تایید نمیشد. اما گفته بودین سرتون شلوغه دیگه منم منتظر موندم

ای جااااان قربون این سانلی شیطون برم. اصلا از چشماش شیطنت میباره. اصلا بچه باید شیطونی کنه دیگهههههههه. خصوصیت بچه اینه که مامانشو حرص بده

راستیییییییی قالب جدید مبارک


مرسی نرگس جونم... منم دلتنگ شما بودم..
ایشاا.. خدا از این نی نی های شیطون قسمت شما بکنه حرص بخوری ما بیایم ازین کامنتها بذاریم...
ممنون گلم
مرجان مامان آران
25 اسفند 91 21:19
عروسک خوشگلممممممممممممممممممممممم همیشه شاد باشی عزیز دلمممممممممممممممم
خسته نباشی مامانیییییییییییی
شاد باشید همیشه عزیزمممممم


ممنون عزیزم
✿✿الهه مامان روشا جون ✿✿
27 اسفند 91 6:44
چه خوب شد اومدید کلی دلمون تنگیده بود واستون
خونه تکونیتونم مبارک باشه.در واقع با وجود سانلی جون باید بگم شاهکار عظیم خونه تکونی که کم از معجزه نبوده مبارک باشهمن خونه تکونی رو به خاطر یه بنده خدایی در دو مرحله انجام میدم که امروز تموم میشه.به خاطر روشایی گذاشتم دقیقه 90 که خونمون حداقل اگه به هم میریزه کن فیکون نشه
سمیه جون من همش با خودم میگم روشا یه ذره بزرگتر شه عاقل تر میشه اوضاش بهتر میشه و انقده بریز و بپاش و ازار و اذیت ندایم ولی انگار اینجوری که از دخمل گلت نوشتی دارم به خودم وعده وعید الکی میدم.
مرسی بابت دعوتت دوست خوبم.من چند هفته پیش این پستو گذاشتم و یکی دیگه از دوستام مثل شما لطف کرد و منو دعوت کرد.
دوستتون دارم یه عالمهههههههههه.میبوسمتون


ممنون واقعا تبریک داره الاهه جون
زیاد امیدوار نباش دوستم هر چی بزرگتر میشن کنتریشون سختت میشه
خواهش میکنم گلم
مامانی روژینا
27 اسفند 91 16:45
ایییییییییییییی عزیزم با این شیطونی هاش خاله فداش بشه روژینای من با این کوچیکه کلی شیطنت میکنه ومن راکلافه ولی شیطنت هاشونم شیرینه مگه نه مامانی


خدا نکنه خاله جون
در لحظه وقوع خیلی تلخه ولی یاداوریش شیرینه...