X
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | 9:46 | نویسنده : مامانی

 

 

 

من به دستان خدا خیره شدم  معجزه کرد






[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | 1:12 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 2:38 | نویسنده : مامانی

قربون دختر 4 سال  و نیمه خودم برم من...

همین الان عروسکم با همراهیه آقای پدر رفتن کلاس زبان...ساعت 3/30 کلاست شروع میشه تا 5 گل قشنگم...

دیگه اون کلاسهای هر روز هفته از 9 تا 12 جای خودشونو دادن به دو تا کلاس دو ساعته تو روزهای یکشنبه و سه شنبه...اخه هم خودم خسته شده بودم هم حس کردم برای شما زوده مثل یه بچه مدرسه ای هر روز 8 از خواب بلند بشی و تا ساعت 1 در گیر باشی ...کل بعد از ظهرتم میرفت برای انجام تکالیفت..از 5 مرداد ثبت نامت کردم تو کلاسهای تیچر سحر...البته یه جورایی پشیمونم. مثل این میموند که یه ماشین داره با 120 تا سرعت میره یه دفعه من ترمزش رو کشیدم.ناراحت   خیلی خوب داشتی پیشرفت میکردی ولی اشکالی نداره این تابستون رو با هم استراحت میکنیم از مهر اگر دیدم مثل قبل پیشرفت نداری دوباره هر روزیت میکنم.

الان ترم 4B هستی...از شواهد پیداست تیچرتونم زیاد به کارش مسلط نیست....خودشون گفتن .

این ترم رو اسمشو گذاشتم ترم استراحت..اگر خوب هم نبود ترم بعد جبرانش میکنیم..

عروسکم در حال انجام تکالیف......

 

در عوض ثبت نامت کردم تو کلاس موسیقی. در واقع برآورده کردن یدونه از آرزوهای کوچولوت بود..از وقتی حافظ و یکی دو تا از بچه های مهدتون میرفتن کلاس موسیقی برات شده بود آرزو .  منم وقتهاتو خالی کردم که به کلاس lموسیقی هم برسی. 

از این پنجشنبه ساعت 6 جلسه اول کلاس موسیقیته..لذتشو ببر مامان جونم.

-تقریبا یک ماهی میشه که دیگه غذا رو با ماست له نمیکنم بهت بدم...دیگه خسته شده بودم واقعا...از بس گوشت و مرغو با برنج و کلا همه غذاهارو با قاشق خورد و له کرده بودم رگ دستم زده بود بیرون...یه دفعه تصمیم گرفتم دیگه اینکارو نکنم......ولی خیلییییییییی داری اذیتم میکنی..خیلی با خودم نبرد کردم بر نگردم سر خونه اول...اما اینجوری هم خیلی اذیت میشم...غذا خوردنت 4 یا 5 ساعت طول میکشه اخرشم نصف بیشتر غذا میره تو سطل آشغال.اخرش خسته میشم میگم اصلا ولش کن نصف شب شد نمیخواد بخوری برو بگیر بخواب...خیلی هم باهات صحبت میکنم که مامان جون بچه های هم سن شما خودشون غذاشونو میخورن...غذا رو نباید تو دهنت نگه داری تمام دندونات خراب میشن...ولی کو گوش شنوا هر یه قاشق غذا یه ربع تا نیم ساعت تو دهنت نگه میداری...واقعا خسته شدم از بس گفتم سانلی نگه ندار..بجو غذاتو..دلم میخواد یه روزی بیاد ببینم خودت نسشتی قاشق تو دستت تند تند میجوی و غذاتو قورت میدی..واقعا شده برام آرزو....فکر کنم همچین آرزویی رو به گور ببر...واقعا خستم...خیلی.

 از وقتی که کلاس نمیری خیلی تو خونه حوصله ات سر میره...بیشترین کاری که میکنی تلویزیون دیدنه .در کنارشم کمی باربی بازیه.نمیگم عروسک بازی چون فقط با باربی بازی میکنی ...عروسک محبوبته .         5 یا 6 تا باربی داری  ولی تا از در مغازه اسباب بازی فروشی بریم تو اولین انتخابت باربیه....خیلی سعی کردم علاقه تو به یه سمت دیگه تغییر بدم  اخه شنیدم که عروسک باربی برای بچه ها زیاد خوب نیست ،ولی نشد.

فدای خودتو ،تمام اسباسب بازیهای دخترونه تو،بازیهای دخترونه تو، ظرافت و عروسکی بودنت بشم من..

 

 

 

 

تازگیها علاقه پیدا کردی به آشپزی.     تا میام آشپزی کنم میای میگی مامانی دیر نرسیدم که؟مژه

یکبار 4 تا خیار رو با اصرار با پوست کن .پوست کندی برای سالاد.گفتی مامان چقدر آشپزی کار سختیه.گردنم کلی درد گرفت.فدای کوچولوییهات بشم من.

 

یکی دیگه از تفریحاتتم اینه که آب بریزم تو لگن بزارم جلوت اسباب بازیهاتو توش بشوری ...به ظرف شستن هم خیلی علاقه داری..سعی میکنم یواشکی ظرفها رو بشورم..مگرنه یه یکساعتی باید پای ظرفشویی باشیم.ابرو

از وقتی پویا برنامه نقاشی داره..خیلی عاشق نقاشی شدی...نقاشیت هم پیشرفت کرده....تا قبل از این زیاد نقاشی نمیکشیدی..اصلا هیچ علاقه ای نداشتی ولی جدیدا تا برنامه شروع میشه دفترتو میاری میکشی ،بعدم میگی مامی بفرست به  www.pouyatv.ir   ...الاهی مامانت فدات بشه که آدرس حفظ میکنی.

اینم من بیچاره امناراحت...البته خودش میگه کاریکاتورتو کشیدم...اسمم رو هم زیرش نوشته عروسک باسواد منماچ

 

سی دی 100 پست وبلاگتم که سفرش داده بودم پست آورد دم خونه.....بماند برایت یادگاری

یه بار گفتی مامان جوک بگو.   فکر کردم  چی بگم که متوجه بشی سوالگفتم یه روز یه مرده سرش خورد به نرده....همین شد که استعداد جور کردن قافیه ات  کشف شد...وای از اون روز هر چی میگیم یه قافیه براش جور میکنی....گاهی وقتها تو اتاق تنها با خودت نیم ساعت قافیه میسازی...با ربط و بیربط و بعضا بی معنی ولی کلی از دستت میخندیم مثلا :   یه روز یه فیله سرش خورد یه میله       یه روز یه موشه سرش خورد به دوشه        یه روز یه میمونه  رفت خونه دیمونه........یادم نمیاد بقیه شو ولی خیلی بامزه اس...کیف میکنم.

بازم از وقتی کلاس نمیری ساعت خوابت حسابی بهم ریخته یکه  شب میخوابی تا 12 ظهر فردا.ازین بدتر نمیشه.مشغول تلفن

یه روز ظهر به تقلید از بابا مهدی گفتی میخوام رو زمین بخوابم...بعد از چند دقیقه اومدم تو اتاق دیدم یه کوه از اسباب بازی درست کردی پتو رو انداختی روش خوابیدی....زیر تنت پر از اسباب بازیهخنده

دیروز مراسم عروسک شویی داشتیم .  اول یه سری از عروسکهاتو ریختیم تو ماشین شستیم و بعدش هم شاه عزوسکهارو بردیم تو حمام و حسابی شستیمش.الاهی مامان فدای عروسکش بشه.خیلی دوست دارم.حد نداره.

اینم عروسکهای شسته شده که سانلی خیس و خیس برد گذاشت تو طبقه هاش..هر کاریشم کردم خیسن هنوز بذار خشک بشن گفت نه کمدم خالیه زشته...

مامان به فدای تک تک روزمگیهات..........

من عاشق لحظه لحظه با تو بودنم............

 

 

 خیلی وقته دلم میخواد بگم دوست دارم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 مرداد 1392 | 19:43 | نویسنده : مامانی

 سلام به تک تک دوستهای گلم.......

یه سلام مخصوص هم برای قطره جونم و سمانه جون  مامان محمد رهام عسل که خیلی وقته منو به بازی دعوت کردن و من الان تونستم بنویسم. چون طی یه عملیات انتحاری لپ تاپم توسط سانلی و باباش با کمک گرفتن از یه سی دی ،داغون شده و هنوز در خدمات کامپیوتری بسر میبرد.

مرسی قطره جان و مرسی سمانه جون. چون از طرف هر دو دعوت شده بودم و سوالها با هم کمی متفاوت بود ، در نتیجه سوالها رو مخلوط کردم و انتخابی از هر دو نوشتم البته سعی کردم همه سوالها رو تقریبا جواب بدم...اگر زیاده شرمنده ......

 

 

بزرگترین ترس تو زندگی  چیست؟  پیر شدن

اگر 24 ساعت نامریی میشدی چیکار میکردی؟  اونجاهایی که نباید برم میرفتمشیطان

اگر غول چراغ جادو توانایی براورده کردن یک ارزوی 5 تا 12 حرفی رو داشت ان ارزو چیست؟ فقط فقط فقط سلامتی

در پختن چه غذایی تبحر نداری؟ آش چون اصلا دوست ندارم.

اولین واکنشت موقع عصبانیت؟ داد وهوار

اگر قرار باشه با تونل زمان مسافرت کنی؟ حتما آینده

اگر قرار باشه از ایران بری کدوم کشور رو انتخاب میکنی؟  امریکا

سه خصوصیت بد اخلاقی؟ حساس بودن. زودرنج بودن. و ؟ سومیشو نمیدونم واقعا

یه اسم دیگه برای وبلاگت انتخاب کن؟  باربی جونم 

اگر ماهی از سال بودم ؟  فروردین...همه جا تمیزه و پر از تعطیلیه...

اگر روزی از هفته بودم؟  چهارشنبه

اگر عدد بودم؟ ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠نیشخند

اگر نوشیدنی بودم؟  شیر نسکافه-شربت لیمو پرتقال

اگر درخت بودم؟ یه درخت وسط جنگلهای شمال

اگر میوه بودم؟ آناناس

اگر گل بودم؟  مریم -یاس

اگر آب و هوا بودم؟ بهاری با نم بارون

اگر رنگ بودم؟ صورتی کمرنگ یا لیمویی

اگر صدا بودم؟ صدای سانلی...عروسکی ترین صدای دنیاس

اگر پرنده بودم؟ طوطی افریقایی

اگر فعل بودن؟  نشدن...پیر نشدن..مریض نشدن..عصبی نشدن و  ناراحت نشدن............

اگر ساز بودم؟  یه گیتار کوک

اگر عضوی از بدن بودم؟  مغز

اگر بخشی از طبیعت بودم؟ یه جزیزه وسط دریا

اگر حس بودم؟ حس ناب عاشقی

 

 و حالا ادامه بازی با:

بهاره مامان ونداد جون

مژگان مامان گلبرگ جون

راحله مامان احسان جون

 مامان سونیا جون

و بقیه دوستهامممممم

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 تير 1392 | 16:08 | نویسنده : مامانی

یه پست جا مونده از 23 خرداد:

تواد دو سالگیه دختر عمو تیاناز....

یه تولد کوچیک خانوادگی..

بچه ها خیلی خیلی بهشون خوش گذشت...

4 تا دختر عمو پسر عمو با انرژی ای فوق تصور بشر که شیطنت رو به حد اعلا رسوندن...و مامان باباهای بیچاره کاملا درمانده از کنترلشون.

کلا بچه های خانواده طاهری با هم بیفتن  باید فاتحه خونه زندگیو  اعصاب وروان رو خوند.چشمک

 تیاناز.البرز.طاهر و نلی خانوم

سر اینکه دهن باب اسفنجی رو کی بخوره ..چشماشو کی بخوره کلی دعوا شد.اینجا هم کل کل کجاش مال منه اس.خنده

وای الاهی مامانی فدات بشه عشقم.........

این سه چرخه هم کادو سانلی به دختر عمو تیاناز عسل.........

ادامه شیطنت از روی میز.....دیدن از پایین تسلط ندارن ..از روی میز ادامه دادن...کلا اون بالا تفریح میکردن.اوه

 

بابا مهدی و پرنسسش....عاشقتونمقلب

میگم سانلی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی ؟ هر بار یه چیزی میگه...تازگیها میگه میخواد پادشاه بشم..باربی هام هم بشن پرنسسهامماچماچ

 

 

این عکس رو هم گذاشتم تا آبروی هر دوتون بره تا شما باشین ازین به بعد ،من میام عکس بندازم اینقدر اذیتم نکنین.نیشخند

این کار همیشگیه پدر و دختره .....شده تفریحشون...باید هزار تا التماس کنم تا شکلک در نیارن...منم اینو میذارم تا تنبیه بشن..شیطان

خخخخخخخخخخخخخخ قیافه سانیو .....

 

خوب اینم از تولد.........

این پست ،صدمین پست وبلاگت بود عروسکم.........

من عاشق تک تک لحطات بزرگ شدنتم..عاشق تک تک نوشته هام که همشون از تو و به عشق تو بود.

خیلی خوشحالم که اینجا رو داشتم و دارم.و مینویسم از تو ،برای تو و بخاطر تو. البته اینجا همونقدر که برای تو هست برای منم هست.....دلم میگیره اگر بزرگ شی بخوام اینجا رو تحویل بدم به تو....نگران

امروز هم سی دی وبلاگت رو بعد از این پست سفارش میدم........

عروسکم تو برای خود خوده خودمی .........میپرستمتماچ

ا





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 16:05 | نویسنده : مامانی

16 خرداد عروسی پسر عمو مامانی بود.....

عکسای عروسکم قبل از رفتن به عروسی:

 

 

  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 و اینجا هم تو تالار...یه فیلم از رقصت تو سالن گرفتم خیلی بامزه شده حیف که بلد نیستم بذارم اینجا که یادگاری بمونهابرو

 

 فقط به عشق تو زنده ام عروسک چهار سال و نیمه من...totalgifs.com love2 gif gif 55.gif





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 خرداد 1392 | 16:45 | نویسنده : مامانی

عروسکم

خدا رو شکر خوبی و زندگی در جریانه ...اونم چه جریانی.....آخحسابی سرمون شلوغه.اینقدر کار رو سرم ریخته نمیدونم کدومشو انجام بدم. اخه تولد عروسکمه..دارم همه سعیم رو میکنم.

٤ دی دوشنبه ساعت ٨ شب رفتیم آتلیه سها.تا ساعت ١١ اونجا بودیم.خیلی خوب همکاری کردی.ولی اخرش خسته شده بودی ، یه کوچولو اذیت کردی.

دیروز رفتیم انتخاب عکس،عکاسم رو زیاد دوست نداشتم.به مدیریت هم گفتم که عکاس زیاد خوب نبود .چشمهای سانلی همه جا بسته اس .گفت شما انتخاب کن .من جای چشماشو عوض میکنم.خوشمزه اصلا هم مشخص نمیشه.ولی من ترجیح دادم عکسهای درست رو انتخاب کنم. 

ده تا عکس دادم برای چاپ.سیصد و هفت هزار تومن شد کلا. خواهش کردم زودتر بده.اخه یه نقشه هایی دارم برای تولد.از الان نمیگم چون شاید امکانش نباشه.

یکروزم با زنمو رفتیم از بازار تزیینات تولد رو خریدیم. امروز هم میخوام برم خیاطی. گیفتها رو هم خریدم.عکاس و فیلمبردار هم رزرو کردم.کادوی تولدتم سفارش دادم .مونده سفارش غذا و میز وصندلی. غذا رو هم فردا میرم سراغش.خلاصه که حسابی سرم شلوغه. آخ شلوغی ها به کنار اضطراب خیلی داره اذیتم میکنه.همش اینجوریمعصبانی

امیدوارم خوب برگزار شه.دوست دارم عروسک خوشگل مامان.قلبماچ

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 خرداد 1392 | 16:27 | نویسنده : مامانی

یه سلام پر از عشق به عروسکم و دوستهای گلم...

یه کوچولو دیر اومدم ....شرمنده..ولی دلیل داشت..مسافرت ،عروسی،تولد، و اینکه مهمون داشتم.

مادر شوهر گرامی بنده  دچار کمر درد شدید شده بودن و اینجانب به عنوان یک عروس نمونه یک هفته پرستارشون شده بودم.نیشخندخجالت

یه مادر شوهر دارم مظلوم ،خانوم  و کلی طفلکی به خاطر دردهای استخوانی همیشگی ..که اینبار -جدی شده بود و حسابی اذیتشون کرد.

خلاصه که یه عالمه مطلب ننوشته با کلی عکس دارم که میخوام تو پستهای جدا و خیلی زود بذارمشون چون میخوام سی دی وبلاگت رو سفارش بدم.

اول از مسافرت رامسر شروع میکنم.

جمعه اخر شب با پیشنهاد برادرم مبنی بر اینکه  موافقین بخاطر سانلی و حافظ فردا بریم شمال؟ و ما مثل این سرخوشها ساعت 6 صبحه شنبه دهم خرداد تو جاده. به ما میگن پایه.............

تو تعطیلات نرفتیم بخاطر شلوغی و ترافیک.که چه کار عاقلانه ای کردیم....دوشنبه شب که برمیگشتیم چنان ترافیکی بود که اگر من تو اون ترافیک گیر میکردم حتما پشیمون میشدم و بر میگشتم خونه.

ساعت 11 رامسر بودیم.

بقیه توضیحات رو با عکسهاش میذارم تو ادامه مطلب:



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 خرداد 1392 | 16:49 | نویسنده : مامانی

 

این عکسهای پارساله با گلهای بهاریه حیاطمون :

 

 

 

 و اینم امسال بهاره...البته دیر به گلها رسیدیم و همشونو باد پر پر کرده بود ولی نکته جالبش اینجاست که عروسکم چقدر بزرگ شده..خانوم شده..مامانی فدای ذره ذره بزرگ شدنت و قد کشیدنت بشه عزیز دلم..

 

 

اینجا هم جشن دندونیه گلبرگ عسل بود..که زیاد نتونستم ازت عکس بگیرم.اون چند تایی رو هم که گرفتم تار شدن.این دوتا هم برای یادگاری.خیلی بهمون خوش گذشت.دست خاله مژگان واقعا درد نکنه.گلبرگ جونم ایشاا.. دندونات همیشه سالم و سفید و براق تو دهنت بدرخشه..





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 | 19:03 | نویسنده : مامانی

وای به حال منه مادر که بچه ام رو چجوری میخوام تو همچین جامعه ای بزرگ کنم:

امروز از مهد اومدی خونه.بعد از بغل و بوس و جبران یه عالمه دلتنگیه 3-4 ساعت نبودنت...و بعد از چک کردن کیفت و وارسیه دفترت برای اگاه شدن از مقدار تکالیفت و گاهن پیغامی از جانب تیچر ...

به من میگی :

مامی....جونه مامی

امروز دوینا( دنیا) به ما گفت بچه ها بیاید کیف مامانامونو برداریم...ماشین بگیریم...با هم بریم پارک پلیس

 

ناراحتنگرانکلافهوقت تماممنتظرآختعجباوهمتفکرهیپنوتیزم

یعنی منو میگی..قشنگ مردم....همه این شکلها باهم نمیتونن بگن چقدر شوک شدم...تمام بدنم یه لحظه یخ کرد...هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون برم

داشتم فکر میکردم یه بچه ای که زیر سن مدرسه اس چرا باید همچین حرفی بزنه...هرچند از روی بچگی و نادانی...ولی اخه بخدا ما تو این سن بودیم اصلا جرات فکر کردن به این چیزهارو هم نمیکردیم چه برسه  که بخوایم به زبون بیاریم...

اخه من با چه جراتی بچه ام رو بفرستم تو همچین جامعه ای

الان که زیر 7 سالن میخوان برن پارک اونم یواشکی با کیف ماماناشون بشن 16- 17 ساله میخوان چیکار کنن.؟

گفتم مامی تو چی بهش گفتی

گفتم : دوینا حواست به دزدهای توی پارک نیستا..................

گفتم اره مامان جون دنیا نمیدونه کار بدیه تو به تیچرت میگفتی( گفتم شاید اون بدونه بیشتر حواسش به بچه ها باشه)

شب به بابایی میگم بجای اینکه بترسه کلی کیف کرده میگه بچم عاقله ...شعورش به همه چی میرسه..اوردتت نشونده کنارش میگه برای بابایی تعریف کن.تو هم با صدای بچگونه در حالیکه به دنیا میگفتی دوینا براش تعریف میکردیو بابایی هم مرده بود از خنده و کیف میکرد.بوسه بارونت کرد.

اخه یه ادم اینقدر ریلکس.

من واقعا از اونموقع از ذهنم بیرون نیومده.با تمام وجودم ترسیدم. یکی نیست بگه اخه دنیا کوچولو چرا

یواشکی؟اخه چرا اصلا تنهایی مگه مامانت با تو چیکار داره؟ اصلا اینقدر عقلش رسیده که میخواسته

کیف پول مامانشو برداره که بتونه تاکسی بگیره....وای خدا...پس عقلش به خیلی کارهای دیگه هم میرسه.

خدا جونم خودت مواظب عروسک من باش.





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 | 16:41 | نویسنده : مامانی

ترم جدید از 11 اردیبهشت شروع شد .

ترم 2 رو با تسلط کامل تموم کردی و وارد ترم 3 شدی....

الان درست 5 ماهه که به این موسسه جدید رفتی...توی این 5 ترم ،همه بچه ها ثابت بودن و همینطور معلمتون...بجز یکبار،  تیچر سوده که خیلی هم دوستش داشتی رفت و بجاش دو تا تیچر اومدن..تیچر نیلوفر و تیچر شبنم...که از قرار تیچر شبنم خیلی بد اخلاقه و مدام داد میزنه...من هیچکدوم رو ندیدم ،از صحبتهای شما اینطور استنباط کردم...

میگم کدوم تیچرهاتو بیشتر دوست داری ؟ اولش گفتی هر دو  ،بعد گفتی یواشکی بهت میگم نیلوفر ولی بهشون نگی ها.....

 

امروز از کلاس اومدی میگی مامان من امروز دوباره خیلی شیطونی کردم. تیچرم   دعوام کرد..بهم گفت : اگر شیطونی کنی میفرستمت کلاس baby  ها....حالا من چیکار کنم....    اصلا اخه چرا من اینقدر شیطونم؟

گفتم نه مامانی تیچرت شوخی کرده کلاس baby اصلا وجود نداره که...ناراحت بوده از دستت ،اینجوری گفته...

گفتی نه مامان وجود داره .بغل کلاسمون، کلاس baby هاست..فقط بازی میکنن...

پرسیدم تو به تیچرت چی گفتی؟    گفتم بفرست ،بهتر ،میرم بازی میکنم....(واقعا خیلی بد شدی اگر واقعا اینجوری گفته باشی باید از تربیت کردن خودم خجالت بکشم..البته بعید میدونم.من تا حالا ندیدم جواب کسی رو بدی.شایدم از شاهکارهای جدیدت یاشه.خدا داند)

خنده ام گرفته بود ، و کلی هم عصبانی شدم..هم از دست تیچرت که چرا به یه بچه 4 ساله اینقدر سخت میگیره...... و هم از دست عروسک ،که اینروزها هم کلی حاضر جواب شده هم کلی شیطون...واقعا دیگه نمیشه شیطنتهاشو کنترل کرد..من تو خونه نمیتونم ،چه برسه به کلاس که با بچه ها هم جور میشه و دوز شیطنتش میره بالا.....

الاهی مامانی فدای کوچولویی هات بشه اخه عسلم تو هنوز خودت baby  ... از تو baby تر که نمیاد کلاس زبان..هنوزم توی این موسسه جدید، از همه کلاستون کوچیکتری...

دستت توی نوشتن  کاملا راه افتاده  ...دیگه اصلا احتیاج به گفتن من نیست..تند تند به قول خودت write  میکنی..مامانی هم میشینه نگات میکنه لذت میبره...رسیدین به کلمانت 4 حرفی....

اعداد هم تا 20 قشنگ با درک مفهوم تعداد و اعداد مینویسی و میشناسی...

تنها مشکلی که داری اولا تشخیص بین b و d ..این دوتارو قاطی میکنی...وقتی میخوای بنویسی شک میکنی میگی مامان اینوریه یا اونوریخنده

دومیش هم چپکی نوشتن دو سه تا عدده 3 و 6 و 7 رو برعکس مینویسی....اینم مزه داره کلی کیف میکنم...

من عاشقتم دختر کوچولوی با سواده منماچ





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد